یونس عصر جدید



امتیاز به مطلب :



آیا امکان پذیر است که نهنگ مردی را ببلعد و آن مرد زنده بماند تا داستان این ماجرای عجیب را تعیرف کند ؟
جواب علمی به این سوال منفی است ، اما بواقع پاسخ مثبت است . گزارشات ثبت شده توسط نیروی دریائی بریتانیا روشن می کند که یک دریانور انگلیسی بنام جیمز بارتلی (James Bartley ) توسط یک نهنگ بلعیده می شود و بعد زنده از شکم نهنگ خارج می شود و این داستان حیرت انگیز را تعریف می کند .

جیمر اولین سفر دریائی یا بهتر بگوییم آخرین سفر دریائی خود را به عنوان ملوان در یک کشتی شکار نهنگ بنام ستاره شرق (Star of the East) آغاز کرد . در فوریه سال 1981 کشتی در چند صد مایلی شرق جزایر فاکلند در اقیانوس آتلانتیک جنوبی در حرکت بود که ناگهان دیده بان فریاد کشید نهنگ .... در حدود یک مایلی نزدیک به دماغه جلو کشتی نهنگ عظیمی دیده می شد .
با دیدن نهنگ کشتی سرعت خود را کم کرد و اعظای گروه شکار نهنگ در سه قایق کوچک سوار شدند تا نهنگ را با نیزه های مخصوص شکار کنند . جیمز بارتلی در اولین قایل سوارد بود که به نهنگ نزدیک شد . آنها به آرامی پاروها را از آب بیرون آوردند . قایق ها بقدری به حیوان نزدیک شده بود تا نیزه ها درست به حیوان اصابت کند و کار او را یکسره نماید .

وقتی ملوانان نیزه ها را در بدن حیوان فرو کردند بسرعت بطرف عقب پارو زدند تا از ضربات خشمگین دم حیوان در امان باشند .

برای یک لحظه بنظر می رسید که شانس با ملوانان است زیرا نهنگ بزیر آبهای اقیانوس رفت و هیچکس نمی دانست که از کدام نقطه بیرون خواهد آمد . در چنین مواردی این مسئله برای ملوانان حکم مرگ و زندگی است .

ناگهان آب های اطراف آنها متلاطم شد و قایق بارتلی به هوا بلند شد . نهنگ زخمی دیوانه وار بر آب ضربه می زد و آب ها از خون حیوان قرمز شده بود . بعد از مدتی نهنگ دوباره به زیر آب فرو رفت . قایقی به نجات ملوانان آمد ، اما دو نفر از آنها ناپدید شده بودند که یکی از انها جیمز بارتلی بود .

شامگاه جسد نهنگ مرده چهارصد متر دورتر از کشتی بر روی آب ظاهر شد . ملوانان طنابی را به دور نهنگ محکم کردند و آن را به آرامی به طرف کشتی کشیدند ، هوای گرم آنها را وادار می کرد که زودتر نهنگ را تکه تکه کنند . چونکه وسیله ای برای کشیدن این حیوان چند صد تنی به درون کشتی نداشتند . ملوانان با چنگک به جدا کردن قسمت های ضخیم چربی حیوان پرداختند . و این کار بسیار خطرناک بود زیرا اقیانوس مملو از کوسه هائی بود که استشمام بوی خون به آنجا هجوم آورده بود .

قبل از ساعت 11 شب ملوانان خسته که در زیر نور فانوس مشغول کار بودند هنگامیکه شکم حیوان را پاره کردند ، متوجه شدند که چیزی درون شکم حیوان تکان می خورد . گوئی چیزی دارد نفس می کشد .

ناخدای کشتی بلافاصله دکتر کشتی را خبر کرد و بعد دکتر با دقت شکمبه حیوان را پاره کرد که ناگهان پای یک انسان با کفش هویدا شد و لحظه ای بعد آنها یکی از ملوانان گمشده را از داخل شکم حیوان بیرون کشیدند .

باور کردنی نبود ... این ملوان جیمز بارتلی بود ، که بیهوش شده بود ، اما زنده بود . دکتر دستور داد که سطلی از آب دریا به روی بارتلی بریزند تا بهوش آید . دو هفته بارتلی بین مرگ و زندگی در کابین ناخدا بسر می برد . بتدریج بحال طبیعی بازگشت و یکماه بعد قادر بود تعریف کند که چه اتفاقی برای او افتاده بود .

وقتی قایق ما به هوا بلند شد من به درون آب افتادم و در برابر خودم دهان غول پیکری را دیدم که باز شده بود . فریادی از وحشت کشیدم . او مرا بلعید زمانیکه از میان دندانهای تیز جانور عبور می کردم درد شدیدی را احساس کردم و بعد از میان یک لوله لزج عبور کردم . بسختی می توانستم نفس بکشم ، دیگر چیزی نفهمیدم . تا یک ماه بعد که در کابین ناخدا به هوش امدم .

جیمر بارتلی بمدت 15 ساعت در شکم نهنگ بود و به همین خاطر تمام موهای بدنش ریخت و پوست او به طرز غیر طبیعی سپید شد و تقریبا بقیه عمر خود را نابینا بود .

پرشکان بی شماری از سراسر دنیا برای معاینه بارتلی می امدند . و درباره تجربه باور نکردی او به بحث و تبادل نظر می پرداختند . او هیجده سال بعد از این ماجرا زنده ماند و بر روی سنگ قبرش بطوره مختصر درباره تجربه شگفت انگیز او نوشتند :

جیمز بارتلی 1904-1870 یونس عصر جدید



داستان ازدواج یك دانشجوی رشته مهندسی صنایع



امتیاز به مطلب :



پدر : دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر(دانشجوی رشته مهندسی صنایع): نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بیل گیتس» است
پسر: آهان اگر اینطوریه، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام «مدیرعامل بانک جهانی» است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان داماد «بیل گیتس» است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی را برگزینید


نیروی نامرئی !!



امتیاز به مطلب :


نیروی نامرئی
در سال 1935 در لیزارد در منطقه مایو قلعه ای متروك و عجیب وجود داشت. در همان زمان دختری به آن قلعه متروك وارد شد ولی وقتی می خواست آنجا را ترك كند متوجه می شود نمی تواند از در آنجا عبور كند و نیرویی مانع او می شود. وحشت زده سعی می كند تا آنجا را ترك كند اما دیواری نامرئی مانع عبور او می شد و فضای خصمانه ای را در اطراف او به وجود آورده بود. هوا تاریك شده بود. او افرادی فانوس به دست را میدید كه دنبال او می گشتند و صدایش می زدند. دختر از فاصله دو سه متری جواب آنان را می داد. اما به نظر می رسید آنها صدایش را نمی شنوند و سرانجام راهشان را كشیدند و رفتند. پس از مدتی دختر متوجه می شود دیوار نامرئی از بین رفته است و او توانست به خانه اش برگردد !!!


مرکز خرید شوهر



امتیاز به مطلب :



یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکزپنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشترمیشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از اینمرکز استفاده کند.روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تاشوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟پس رفتند.در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنیو چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیباهستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعابه وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریهکردند.پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شماآرزومندیم .


چهارتادوست



امتیاز به مطلب :



چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف كنن. بعد از یه مدت یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون...

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد...

دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس كرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟

چهارمی گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی كه كاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن




آخرین مطالب